غزلحرف

غزل بزرگتر می شود

معصوم می گوید:

"کم حرف شده ای!"

می گویم:

"غزل را ببین

کم حرف شده ام!؟"

کس من

کسی را بلدم

 بیرون این شهر

بالای آن کوه

روی یک ابر


از جنگلی گذشتم

از گرگ ها در رفتم

و در ارکستر قورباغه ها شرکت کردم

روباه ها راهم را کج کردند

اما من

 در شیارهای درخت ها

-کنار آن حرف های خشکشان-

پیدا شدم!

شیرها سلطانی کردند

سربالا گذشتم

و به مار تعظیم کردم.

گذشتم از رودخانه ی تکراری لحظه

و با سنگ ها عکس یادگاری گرفتم

از گون ها دسته ای گرفتم

دادم به زنبور عسل

و خودم را به دشت مردگی زدم

تا باران بگیرد

تا زبان خارها خشک تر نشود!


اما تنها بودم

اما تنهاتر شدم


خودم را به کوه زدم

آی

 آی ی ی ی ی ی ی ی ی

کسی بود

کسی نبود

نه بود


کسی را بلدم اینجا

روی یک ابر

بالای این کوه 

بیرون آن شهر!


 



تو سهم

سهم تو بزرگ تر از این کوچه هاست

            بزرگ تر از این تنهایی من


تقصیر تو نیست اگر

در را که باز می کنی

هزاران لعنت در کوچه می لولد


نه تقصیر تو نیست که همسایه ات

دل اش به اندازه ی یک ساندویچ می گیرد

و به سفره ی خالی  تو می خندد

                                 زهردار


تو تعریف می شوی

در واژه نامه ای که

حتی واژه ای از آن ربطی به تو ندارد!

آخر به تو چه ربطی دارد

کدام میلیاردر

سر کدام طماع کلاه گذاشت

به تو چه ربطی دارد

بهشت کدام خودنما

لذت بیشتری خواهد داشت!

به تو چه ربطی دارد

کدام سیاست مدار

چه فرمولی برای آزادی می نویسد!


تو فقط به خودت ربط داری

آینه را نگاه کرده ای!؟

ته آن چشم ها را دیده ای!؟


از بالا نگاه کن

به این کوچه ها

تا کوچک تر و کوچک تر شوند!

از بالا نگاه کن

بگذار قنوت کند 

هرکه سودای دیدن ات را دارد!


سهم تو بزرگ است

خود تو بزرگ تر

گیرم که زندگی تو

عین زندگی این مردم نیست

گیرم که در کره ی این آدم ها

نشانی از سرزمین تو نیست!

تو زلیخا و یوسف خودی آخر

دست ات را فقط برای دیدن خود می بری!

و تنها خودت را به التماس دنبال می کنی!


سهم تو بزرگ است

خود تو بزرگ تر

در این گوشه ی تنگ

هوا منت سینه ی تو را می کشد

و من

و ما

منت هوا را می کشیم

تا تو باشی

تا تو برای ما بخندی

تا این زندگی بیش از این

شانه های ما را نخلد!

تو دیگرگونه ای آخر

تو بزرگی آخر!






سال نو

سال نو شده است

خودم را می تکانم

چند تار مو

و چند پرنده

از شانه هایم پایین می افتد


اما هنوز

هزار آه

اما هنوز

هزار نگاه

به گلویم چسبیده است


اما هنوز من خاکی ام!

مراغه شهر بسیار زیبایی ست بخصوص حالا در واپسین تپش های قلب اسفند که سفیدی برف جایش را به سفیدی گلهای درختان داده است و سین دیگری به هفت سین سال اضافه کرده است. سین بسیار زیبایی ست. کاش می شد به اندازه زیبایی آن لذت را دید چشید خندید و پر کرد ریه ها را ازسادگی هوای بی آلایش دامنه سهند.سینی که فراموشمان شده است! سادگی! سادگی که می گویم می خندی! مگر می شود بی لباسهای رنگین سر سفره هفت سین نشست؟! مردم چی می گن؟ مردم چی می گن؟ اما ساده که باشی می توانی میان گلهای سفید دامنه سهند قایم بشوی سارای قصه های کودکی من! تا من به رویا هایم نزدیکتر شوم! ساده که باشی سفره هفت سین من لکنت نمی گیرد تا من دنبال سین سکه بگردم! ساده که باشی سیب سرخ در دست تو سارای قصه های کودکی من در کنار سفره هفت سین دامنه سهند در بغل سبزه های هنوز خواب آلود با سبزیامیدمان به روزهای بهاری پر برکت احسن الحال مرا تعبیر می کنند. مراغه شهر بسیار زیبایی ست ولی ما زیباتریم! ما زیباتریم! با بهار اگر بخندیم خنده ما نه سه ماه که یک دنیا طول خواهد کشید.