خانه عناوین مطالب تماس با من

ناگفته های سرشار

من او

ناگفته های سرشار

من او

روزانه‌ها

همه
  • دریچه
  • باران اما بی تو

دسته‌ها

  • شعر 121
  • داستان 2
  • دلنوشت 52
  • ترجمه 2

ابر برجسب

خودنوشت شعر دلنوشت

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • از شب
  • هوای کوچیدن
  • مرگ
  • سی و هشت
  • اگر...
  • پنجره ات را
  • ...
  • دیگر جمهور نمی خوانم!
  • دست در دست باد
  • ...
  • باد که...
  • می ترسم از مرگ
  • باورم نیست!
  • جز بهانه
  • بی خورشیدی در ...

بایگانی

  • تیر 1394 1
  • خرداد 1394 2
  • اردیبهشت 1394 5
  • بهمن 1393 7
  • اردیبهشت 1393 1
  • فروردین 1393 13
  • اسفند 1392 2
  • دی 1392 1
  • آذر 1392 1
  • آبان 1392 3
  • مهر 1392 1
  • شهریور 1392 9
  • مرداد 1392 9
  • تیر 1392 3
  • خرداد 1392 2
  • اردیبهشت 1392 4
  • فروردین 1392 7
  • اسفند 1391 7
  • بهمن 1391 7
  • دی 1391 12
  • آذر 1391 6
  • آبان 1391 7
  • مهر 1391 5
  • شهریور 1391 1
  • مرداد 1391 3
  • تیر 1391 5
  • خرداد 1391 13
  • اردیبهشت 1391 2
  • فروردین 1391 2
  • اسفند 1390 1
  • بهمن 1390 2
  • دی 1390 2
  • آذر 1390 7
  • آبان 1390 2
  • مهر 1390 5
  • مرداد 1390 2
  • تیر 1390 1
  • خرداد 1390 5
  • اردیبهشت 1390 2
  • فروردین 1390 1
  • اسفند 1389 4
  • بهمن 1389 2
  • دی 1389 18
  • آبان 1389 1
  • مهر 1389 1
  • شهریور 1389 3
  • مرداد 1389 18
  • فروردین 1389 21
  • اسفند 1388 14

آمار : 55424 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • عادت دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392 10:06
    شب از نیمه گذشته است و من در اتاق ام پشت میز کارم چشم هایم را می بندم و در پای سهند بیدار می شوم چه بارش سکوتی ! می توان دانه هایش را شمرد چه بالشی ست انعکاس ساکت ماه روی این سنگ سرم را می گذارم روی آن چشم می دوزم به آسمان دست دراز می کنم و یک ستاره می چینم می گذارم روی یک بوته گون چه گلی داده است در این فصل سال ! می...
  • ز ز م م س س تا ن ن م سه‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1392 11:44
    م م ن س س ر د م م اس س ت ن ن فس م م ب ب ری دد ه!!!
  • عادت پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392 12:00
    شب از نیمه گذشته است و من در اتاق ام پشت میز کارم چشم هایم را می بندم و در پای سهند بیدار می شوم چه بارش سکوتی! می توان دانه هایش را شمرد چه بالشی ست انعکاس ساکت ماه روی این سنگ سرم را می گذارم روی آن چشم می دوزم به آسمان دست دراز می کنم و یک ستاره می چینم می گذارم روی یک بوته گون چه گلی داده است در این فصل سال! می...
  • ممنون آقای دزد! یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1392 13:38
    آقای دزد ما کمی بامعرفت از آب در آمد و امروز صبح شناسنامه ها و دفترچه های اقساط را که داخل کیفی قرار داشتند که غزل برای روز تولد من هدیه کرده بود در خیابانی جلوی یک مدرسه ابتدایی غیرانتفاعی قرار داد و بنده خدایی هم آنها را به بانک ملی آورد...و بلاخره مدارک را تحویل گرفتیم تا حداقل برای پرداخت اقساط و دنبال نسخه المثنی...
  • آقای دزد! شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 11:40
    در روزهای پاییزی که رنگ ها بد به هم آمیخته بودند هوس دیدار یاران قدیم و قدم زدن روی خزان برگ ها ما را به طبیعت کشاند و آقایانی!!! از فرصت که گیر ما آمده بود فرصتی برای خود دست و پا کردند که مصادف شد با روزهای تاسوعا و عاشورا. آنها سراغ آپارتمان ما آمدند و از اعتماد ما به انسانها سوء استفاده کردند با شگردهایی که خود...
  • لذت رنگی اندوه چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1392 12:21
    می نشینم سر باغ رنگ ها می رویند یک بهار دیگر پر یک جدول ضرب رنگی رابطه در پرواز کاشکی ها مرده اند ذروه تابلوی پاییز میان ابرهاست ! من پر لذت یک اندوه ام هیچ چیزی کم نیست یک کلاغ تنها ! همدمی یافته ام او مرا می فهمد او مرا می گوید سوز می گوید باد سرگردان است می شنوم دل من سینه این باغ به هم می آیند مرده تنهایی من لذت...
  • فقط چهارشنبه 17 مهر‌ماه سال 1392 10:29
    خبری نیست -فقط- یک نفر این جا هست که دل اش در پی غریدن است!
  • بی مادرم چهارشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1392 13:18
    هفدهم شهریورماه نود و دو ساعت چهار عصر مادرم ناگهان زیباتر شد چشم هایش را برای آخرین بار باز کرد و بست ! حقیقت محض را دید و بلند برای ما باز گفت با ولع حرف هایش را روی لب های سردش خواندم خاموشی آرامشی بی بدیلی ست! و مرگ حقیقت آرامبخشی ست که سال ها در انتظارش می نشینیم! دیگر تاریکی خانه مان را ناله های مادر پر نخواهد...
  • همه چیز جای خودش را دارد شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392 13:05
    همه چیز جای خودش را دارد این شعر مثلا نصف شب باید بیاید تا تشنگی من یادم بیافتد! یا این خواب تا تو را به تصویر بکشد همه چیز جای خودش را دارد مگسی باید باشد تا تنهایی تو را قلقلک بدهد کلاغی باید باید باشد تا معنای غروب عمیق تر شود! خودت هم می دانی آیدا اگر نبود تو هیچ وقت سراغ شاملو نمی رفتی! همه چیز جای خودش را دارد...
  • جز برای ناگفته هایم چهارشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1392 11:34
    سکوت روی ساز که می شکند زخمه می شود درست مثل تنهایی که می چسبد به حنجره ام و آه می شود! می دانم می شد خارج از اینجا مثل ابر سرگذاشت روی بالشت سهند و در چشمهای تو بیدار شد می شد پاها را در صوفی چای شست و تمام کوسه ها را عاشق خود کرد می شد مثل سنگ بر سر راهی نشست به انتظار و یک عمر تهمت شنید اما سکوت که روی تنهایی می...
  • دنبال یک صدا سه‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1392 13:54
    صدا که می آید می دوم به حیاط چشم می دوزم به آسمان اما آسمان جز چند ابر سترون حرفی برای گفتن ندارد! سرم را بازپس می گیرم و نگاه ام در امتداد به روی تنها گل کنج حیاط می ریزد پس این همه از تو بود در من! می دانم نازنین! آخر سر در یاخته ای ذوب خو اهم شد تا برادران ات به یکی چون من لبخند بزنند حرف بزنند و خواب اش را آشفته...
  • 1...2...3... یکشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1392 12:05
    به رقص وا‍ژه های هادی 1- من صبر را زیسته ام رفیق! وقتی نیستی زمان که هیچ بی هیچی شقاوت محضی ست که طبل وار بی هیچی در درون گوش زیستنم را کر می کند! 2- دور نشو نرو می خواهم ببینمت تو هستی که من هستم به تو سلام نکنم زنگار امان ام را خواهد برید! 3- من بد بوده ام تو بد بوده ای بد کردند بد کردیم تو منتظر من من منتظر تو و...
  • لحظه پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1392 10:29
    انعکاس این لحظه ی خورشید روی مو های سیاه ات چه سراب شیرینی ست! و همین برای رفع تشنگی من کافی ست! لازم نیست بدانم خورشید بعد از من چه ابرهایی شکل می دهد تا هوای دنیایی را بارانی کند. ماه که بیاید پشت پنجره که بنشینم رویای رسیدن را که ببافم همین ستاره ها را که بشمارم شب من تمام می شود چه اهمیتی دارد شب بعد از من چه...
  • همه مثل هم چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1392 12:57
    هستند کسانی که تفریح شان آشفته کردن خواب یک گربه ست! هستند کسانی که کارشان حفظ کردن جمله ای از کتابی ست تا با افتخار آن را برای دیگران نشخوار کنند! و کسانی هستند که وحشت خواب شان را در دل خویش دفن می کنند و الکی می گویند عجب روز زیبایی! دیگرانی هستند که از کنار گدایی که می گذرند به بزرگی خود می بالند! به یقیین دیده...
  • عادت دوشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1392 11:56
    شب از نیمه گذشته است و من در اتاق ام پشت میز کارم چشم هایم را می بندم و در پای سهند بیدار می شوم چه بارش سکوتی! می توان دانه هایش را شمرد چه بالشی ست انعکاس ساکت ماه روی این سنگ سرم را می گذارم روی آن چشم می دوزم به آسمان دست دراز می کنم و یک ستاره می چینم می گذارم روی یک بوته گون چه گلی داده است در این فصل سال! می...
  • نه! شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1392 23:14
    نه! مادر نزاییده این پسر را که زیر پیراهن من قائم شده و با من می آید زندگی را تف می کند در جوی خیابان و مرگ را از دهان سیگار می مکد نه! من اصلا شبیه او نبودم آینه می داند اما هنوز هم هر روز صبح به خاطر دل او پس مانده های خودم را به صورت اش می مالم تا برای سلامش علیکی خرج کنند!
  • ما شاعر هم ایم پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 22:57
    من شعر می نویسم یعنی که درد می کشم یعنی هزاران هزار مرد در دست های خسته من جان گرفته اند! من شاعرم! یعنی تمام شهر را جارو کشیده ام یعنی پل ها همه بر روی دست های من آرام مانده اند یعنی تمام جاده ها بر روی سینه من راه می روند! دیروز در کوچه من بودم آنکه از تو خواهش یک خنده می نمود دیشب به جای تو من محض چشم های عزیزی...
  • از دل ام سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 12:22
    خبری نیست -فقط- یک سهند اینجا هست که دل اش در پی غریدن است!
  • با خودت/م سه‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1392 10:32
    بعضی وقت ها حس می کنی باید بروی جلوی آینه و به خودت نگاهی بکنی و توی چشمهای خودت رخنه بکنی و از آنجا سواری اتوبوسی بشوی که تو را از جلوی روزهای گذشته ات عبور می دهد. می خواهی از حس سواری گرفتن لذت ببری وقتی روزهای رفته و رونده جلوی چشم هایت ردیف می شوند. روزهای سرد روزهای بارانی روزهای شیرین و روزهای رنگی. بعضی هایشان...
  • نقشی که می بافم یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 09:41
    باور کن زندگی همین تار و پود است! همین تار موی تو و این پود حسرت من دست هایت را دریغ مکن دست هایت را دریغ مکن من برای بافتن امروز به یکایک انگشتانت نیاز دارم! تو که هستی نباید رد آهی به نقش ام باشد!
  • فقط همین چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392 01:27
    من راه هزار سال نرفته را یک شبه از چشم های تو گذشتم! عاشق تو شدم مگر نه؟ یا بودم؟ از خودم بیرون نرفتم یا دور؟ فقط همین! سطر دیگری برای این شعر لازم نیست! که آخر سر من یک شبه از چشم های تو گذشتم!
  • تا انتها یکشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1392 23:53
    هوایی شده ام انگار روی ابرها زندگی بلندتر نیست! و ارتفاع اندازه سقوط را بالاتر می برد توی خیابان چندم پیچیده ام به یک بن بست و شهر را پشت دیوارهایش حس می کنم! اما خواب ام را کوچه های تو پس نمی دهند و گلویم پیش نام تو گیر کرده است! به ساحل که برسیم گوش ماهی ها که رو زهای مرده ما را می شمارند ما زندگی را تا انتهای ریه...
  • سیاه جمعه 4 مرداد‌ماه سال 1392 08:08
    تو بر سیاه من سفید می نمایی ای پیغام هرچه! تو هم نمانی من برای تمام حرف ها سیاه می شوم تا به هرچه نگاه لذت خواندن را بچشانم!
  • در شهر جمعه 4 مرداد‌ماه سال 1392 00:56
    خودت را ربط داده ای به خیابان ها و چراغ قرمز درو می کنی بن بست ها دست هایت را کوتاه می کنند و کوچه ها پس مانده های شهر را به کاسه سرت می ریزند! شهر بزرگ است طول خیابان کم نمی شود حتی اگر طول طاقت تو بکاهد و آن سر کلاف همیشه می رسد به حس همسایگی یک پلاک اما غروب راه تو را گم می کند و تو باید تا صبح خودت را از دیوار شب...
  • به بنیامین هایم چهارشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1392 00:55
    به یاد شیراز و مهربانی جهانبخش لورگی کبریت را برای خرمن اندیشه های من روشن کرده اید و نمی دانید من اگر هم بروم پیراهنم را با خود خواهم برد تا گرگی بدنام نشود! اما شما چه می کنید؟! چاهی نیست که من را پس ندهد! قحطی زدگان! عزیز مصرم من گیرم که تا چندقدم دورتر از شما را بلد نباشم گیرم که زلیخایی نباشد گیرم که بر روی کره...
  • شما درمن بی من دوشنبه 31 تیر‌ماه سال 1392 00:44
    پشت ویترین عروسک ها صف می کشند و عابران ولگرد تکه نگاهی به گرسنگی چشمهایشان حواله می کنند خیره می مانند! دنیا باید بزرگ باشد! اگرچه امتداد نگاه من جز تا آن سوی این حجم شیشه ای نمی رسد اما نگاه تو تمام دنیا را در چشمهای من جا می گذارد! کجا بوده ای؟ در جنگل های آمازون دنبال خود در آسیای صمیمی دنبال یک آهنگ شیرین در...
  • بغض شنبه 22 تیر‌ماه سال 1392 23:26
    توفان میان بغض من آرام مانده است! حرفی برای رفتن من هم نیاوری بیچاره می شویم!
  • فقط شعر دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1392 12:59
    خیلی دور شده ام از شما و لاجرم از خودم! کی برمی گردم؟ فقط شعر می داند!
  • انالحق چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 13:39
    ... کفر من هزار رفیق را خدا می شود! ببین نان های داغ کعبه ام را ببین گندم را که از بهشتم آویخته! ببین آسمان را که من است! چشمهایت را نگردانی رفیق من به پیامبری تو ایمان دارم!
  • پژواک دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1392 12:48
    کوه فریاد زد آی ی ی ی ی! یادم افتاد تنهایم!
  • 253
  • 1
  • صفحه 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 9